نمیخوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی
برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که بامن زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان
نزار پایان این احساس شیرین
بشه بی تو غم فرسودن من
نمیخوام از گل های سرخ و آبی
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت
به پایم اشک خوشحالی بباری
بزار از داغی دستان تنهات
بگیره حرم گرما بستر من
بزار با تو بسوزه جسم خسته م
ببینی آتش و خاکستر من
تو ای تنها نیاز زنده بودن
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان
تویی آغاز روز بودن من
نزار پایان این احساس شیرین
بشه بی تو غم فرسودن من
مرا اینگونه باور کن
کمی تنها
کمی بی کس
کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده
خدا دگر کجا رفته ؟ ؟
نمیدانم مرا یا گناهی هست؟
که شاید هم به جرم آن غریبی و
جدایی
هست.
*****************************
بازم ببار ای آسمون شاید منم گریه کنم
بغض سکوت رو بشکنم
اشکم رو به تو هدیه کنم
نگاه کن که ساکتم
دلم اسیر سایه هاست
نگاه خستم رو ببین
که لبریز گلایه هاست
پس فریاد زدم.............
فریاد بی صدا...................
فریاد در گلو....................
فریادی که فقط خودم شنیدم صدایش را........................
لا لا لا لا میگم اما نخوابید
که دارم من سوال بی جوابی
ز دنیا وز آدم های دنیا
که تا شاید کنید پیدا جوابی
سوالم این چنین بود است و شاید
چه معنا می دهد فرمان باید
که هر کس در حریم قدرت خویش
نویسد این چنین جز این نباید
لا لا لا لا میگم به چشم بیدار
نخواب آرام نخواب در این شب تار
که دیده مثل امشب در کمینم
نشسته منتظر در پشت دیوار
نشسته منتظر تا تو بخوابی
تا از یادت بره فکر رهایی
که تا از تو بدزده آسمون رو
همون طرح تو از دنیای آبی
لا لا لا لا لا لا میگم خوابت نگیره
که نسل ما همون نسل اسیره
تو شاید پاک کنی شهد شقاوت
ز تاریخی که مانده از قبیله
نخواب آروم نخواب ای دختر من
که نا خوانده نماند دفتر من
بمان بیدار و با یاران بخوانش
که یاد قرص ماه ست این دفتر من آآآآا.......
شام بي سحر
چه رفته است كه امشب سحر نمي آيد؟
شب فراق به پايان مگر نمي آيد؟
جمال يوسف گل ، چشم باغ روشن كرد
ولي زگمشده من خبر نمي آيد
شدم به ياد تو خاموش ،آنچنان كه دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمي آيد
تو را به جز به تو نسبت نمي توانم كرد
كه در تصور از اين خوب ترنمي آيد
طريق عقل بود ترك عاشقي ،دانم
ولي ز دست من اين كار بر نمي آيد
به سر رسيد مرا دور زندگاني و باز
بلاي محنت هجران به سر نمي آيد
منال بلبل مسكين به دام غم زين بيش
كه ناله در دل گل كارگر نمي آيد
زباده ، فصل گلم توبه مي دهد زاهد
ولي ز دست من اين كار بر نمي آيد
دو روز نوبت صحبت ،عزيز دار
كه هر كه رفت از اين ره ،دگر نمي آيد